... و بالاخره زرافه مرد...از بس که جان ندارد.... حالا ما موندیم و وبلاگی که میریم توش, یک جمله مارو یه لحظه مات میکنه..: وبلاگی به این آدرس یافت نشد..!! آخه چرا؟ آهای زرافه آهای تیکه چوبی که تبدیل به اثر هنری شدی ..آره با توام ..این رسمش نبود...بدون خداحافظی؟؟؟
اگه کسی از یه تیکه چوب که تبدیل به اثر هنری شد خبری داره به من هم خبری بده...
و این چنین پرونده این وبلاگ که لحظات خوبی رو باهاش سپری کردیم بسته شد..
زرافه سابق اگه این مطلب رو دیدی خبری از وجودت بده...
همین.
و امروز اولین دانه های برف تنمان را سفید کرد ...
کاش دلمان را نیز هم...
امروز از سر بی کاری تلویزیون رو روشن کردم...داشت یه کارتون میداد..
بنر همون سنجابه...
اونم چه قسمتی...یادش بخیر...صحنه مرگ عمو جغد شاخدار...
نمیدونم باور میکنید یا نه ولی وقتی دیدم اشک تو چشام پر شده بود..
شاید بهم بخندید ولی یکی از غم انگیز ترین صحنه های دوران بچگیم بود ...
کاملا برام نوستالژیک بود..یادش بخیر..نمیدونم اونوقتا هم اشکام در اومد..
همون صحنه ای که عمو جغد شاخدار که پیر شده بود از گشنگی میخواست بنر رو
بخوره ولی بهش گفت که تو باید از پیشم بری و الکی اونو دنبال کرد تا فرار کنه
ولی تو دلش میگفت بنر برو برو پیش دوستات من دیگه پیر شدم..
و در صحنه آخر هم خودش انداخت جلوی گلوله شکارچیا تا جون بنر رو نجات بده..
وقتی بنر اومد بالای سر عمو جغد بهش گفت که نمیخواسته اونو بخوره..
و چقدر بنر رودوست داشته..
وعمو جغد یواش یواش چشماشو بست و لحظه ای بعد همه چیز تموم شده بود..
اون مرد..
و صدای بنر تو جنگل میپیچید...عمو جغد شاخدار...عمو جغد شاخدار....
درود بر عمو جغد شاخدار...
همه شما رو تک تک تو ذهنم اوردم..
نمیتونم ازتون دل بکنم...نمیتونم از مهربونیاتون دل بکنم...
نمیدونم این آخرین پستمه یا...هر چی باشه این کافه مملو بود از مهربونیاتون...
تو این نزدیک 1سال لبریز شدم از دلای سبزتون...
با خوشحالیاتون خندیدم و با غصه هاتون رنجیدم ..برام دعا کردید براتون دعا کردم ...
نمیدونم از پدر راضی بودید یا نه ...؟
به جاهایی رفتم که ورود ممنوع بود...
کسی که باعث شد من اینجا رو راه بندازم یه تیکه چوب بود که تبدیل به اثر هنری شد ، همینجا ازش تشکر میکنم...
در انتظار ورود آخرین کلمه ها به ذهنم برای خداحافظی هستم...!
آماده ام برای پاک شدن از ذهن شما دوستان عزیز...
خوب حالا که دارم فکر میکنم میبینم چیزی به بازنشستگیه پدر نمونده...
همه برای خودشون کسی شدن..
پینوکیو آدم شد و 1 کارگاه نجاری زد و.. با فرشته مهربون ازدواج کرد...!
گربه نره هم تشکیل خونواده داده با خواهر تام ....!
روباه مکار درست نشد یعنی آدم نشد! وقتی داشت دوباره سر 1کی و کلاه میذاشت و میبرد سکه بکارن دستگیر شد! افتاد زندون و اونجا خودکشی کرد..!!!
حتی اون نهنگه هم که 1عمر باهاش زندگی کردم هم عمرشو داد به شما !!!
دیگه همه رفتن. خسته شدم ..چیزی ندارم بنویسم ..چشام ضعیف شده...
دیگه دوره پدر ژپتو هم تموم شده..
کافه رو گرد وخاک گرفته..مشتری ها ناراضین..یکی یکی دارن میپرن !
خوب حق دارن اونا دنبال تغییر وتنوع هستن ...
البته حکم بازنشستگیم نیومده ولی مطمئنم به این زودی ها میاد...همین که اومد بهتون خبر میدم...
(پدر ژپتوی پیر)